دلتنگ...
کـــــاش باران بگیرد... کــ ـــا ش....
کاش شیشـــــه بخـــــ ـــــ ار کند... کــ ـــا ش....
تا من همه ی دلتنگی هایم را رویش " هــــ ـــــ ـــ ا " کنــــــــ ــم...
و با گوشه ی استینـــــم همه را به یکبـــــاره پاک کنم...
برای فرار از غم غروب هنگام!
برای علاج بغض عصر هنگام!
خورشید را گرفتم، در قفسی گذاشتم در اتاقم!
تا همیشه روز باشد!
بی غرور و بی دلگیر!
نگاه خورشید را غم گرفت!
صورتش خون مرده شد چون غروب!
و من باورم شد...
غم من...
بغض من...
وهمه دلتنگیهای من...
همه از اسارت است، نه از غروب!

روزهايي كه بي تو ميگذرد....
گرچه با ياد توست ثانيههاش...
آرزو باز مي كشد فرياد:
در كنار تو ميگذشت، ای كاش!
+ نوشته شده در ساعت توسط
|

..::به نام تو ای خدا...که هرچه دارم از تو دارم... بی تو هیچم...