من مست و تو دیوانه
من مست و تو دیوانه ... ما را که برد خانه؟...

تَو بِه دیر وُ مُو بِه دیِر کُه وَستِه مِیُونِه---مَر خدا طاقت بِده دل هَر دُومُونه
(تو دور و من دور کوه میان ما فاصله انداخته؛مگر خدا صبر و طاقتی به دل ما دهد)
تُو زِ کُه بِیو بِلَم مُو زِ بَرافتُو---هَر دُومُون سُهدِه دِلیم سِیر بِخوریم او
(تو از کوه پایین بیا من از برآفتاب،هردوی ما سوخته دل هستیم با دیدن هم آرام بگیریم)
کاشکِی مُو کَوگِی بِیدُم تُو چِی چِشمه ساروُن---کاشکِی تُو گلی بِیدی مُو اَور بَهارُون
(ای کاش من مانند کبکی بودم تو مانند چشمه سار بودی؛ای کاش تو گل بودی من مانند ابر بهار بودم)
شَو دِراز وُ مَه بُلَند دِلُم نِیگِره جا---هَر کِی مِنجامُون نِشست دِلس چِی دِلُم با
(شب طولانی و ماه در آسمان و دلم آرام و قرار ندارد؛هرکه بین ما را به هم زده دلش مثل دل من شود)
چِه بِه ئِی دِلم کُنُم خِیلی دَردمَندِه---چِی کُنار سَر رَه پَر کَدِس نَمَندِه
(با این دلم چه کار کنم که خیلی درد دارد؛مانند درخت کنار سر راه برگی به آن نمانده است)

کـــــاش باران بگیرد... کــ ـــا ش....
کاش شیشـــــه بخـــــ ـــــ ار کند... کــ ـــا ش....
تا من همه ی دلتنگی هایم را رویش " هــــ ـــــ ـــ ا " کنــــــــ ــم...
و با گوشه ی استینـــــم همه را به یکبـــــاره پاک کنم...
برای فرار از غم غروب هنگام!
برای علاج بغض عصر هنگام!
خورشید را گرفتم، در قفسی گذاشتم در اتاقم!
تا همیشه روز باشد!
بی غرور و بی دلگیر!
نگاه خورشید را غم گرفت!
صورتش خون مرده شد چون غروب!
و من باورم شد...
غم من...
بغض من...
وهمه دلتنگیهای من...
همه از اسارت است، نه از غروب!

روزهايي كه بي تو ميگذرد....
گرچه با ياد توست ثانيههاش...
آرزو باز مي كشد فرياد:
در كنار تو ميگذشت، ای كاش!

چه فایده من اگر
زیباترین شعرهای عالم را بسرایم!
و تو با حجب و حیای دخترانه...
فقط بگویی:خیلی قشنگ اند!
وقتی که چشمهای تو...
قشنگتر از شعرهای من هستند!
و من هیچ وقت نتوانستم...
چشم در چشم تو بدوزم وبگویم:
خیلی قشنگ اند!...



"زلف یاروم منه ریس وست وز خواب ورپیرست!...
دادو فریاد ورستاد که آفتاو پرست!..."
باد بهاری ترکرد به صحرا
خین ایزنه هرمن سی بنگ کرنا
صحرانه پر کرد سبزه دوباره
عشق دل دور به دل کر کرد
تشمال بزن ساز تا ایل بکنه
تا شب روه در آفتو بمنه

گفت که واضح بت بگم عشق و جوونی دی بلال
