من مست و تو دیوانه


من مست و تو دیوانه  ...  ما را که برد خانه؟...


شُلیل خوانی...(بختیاری)

تَو بِه دیر وُ مُو بِه دیِر کُه وَستِه مِیُونِه---مَر خدا طاقت بِده دل هَر دُومُونه

(تو دور و من دور کوه  میان ما فاصله انداخته؛مگر خدا صبر و طاقتی به دل ما دهد)

تُو زِ کُه بِیو بِلَم مُو زِ بَرافتُو---هَر دُومُون سُهدِه دِلیم سِیر بِخوریم او

(تو از کوه پایین بیا من از برآفتاب،هردوی ما سوخته دل هستیم با دیدن هم آرام بگیریم)

کاشکِی مُو کَوگِی بِیدُم تُو چِی چِشمه ساروُن---کاشکِی تُو گلی بِیدی مُو اَور بَهارُون

(ای کاش من مانند کبکی بودم تو مانند چشمه سار بودی؛ای کاش تو گل بودی من مانند ابر بهار بودم)

شَو دِراز وُ مَه بُلَند دِلُم نِیگِره جا---هَر کِی مِنجامُون نِشست دِلس چِی دِلُم با

(شب طولانی و ماه در آسمان و دلم آرام و قرار ندارد؛هرکه بین ما را به هم زده دلش مثل دل من شود)

چِه بِه ئِی دِلم کُنُم خِیلی دَردمَندِه---چِی کُنار سَر رَه پَر کَدِس نَمَندِه

(با این دلم چه کار کنم که خیلی درد دارد؛مانند درخت کنار سر راه برگی به آن نمانده است)

گفته بودي تو بگو...

گفته بودي تو بگو
چه بگويم اي دوست
كه سزاوار شنيدن باشد
زير شلاق نگاه
بهتر از نعره ي ديدن باشد
اشتياقم بس نيست؟
با توام
شوق نگاهم بس نيست؟

می دونی چیه؟
دوست دارم های الکی
حالمو بهم میزنه!
یعنی اگه یکی صادقانه بهم بگه
ازت متنفرم بیشتر روم تاثیر میذاره!
حتی ممکنه عاشقش بشم!...

دلتنگ...

کـــــاش باران بگیرد... کــ ـــا ش....

کاش شیشـــــه بخـــــ ـــــ ار کند... کــ ـــا ش....

تا من همه ی دلتنگی هایم را رویش " هــــ ـــــ ـــ ا " کنــــــــ ــم...

و با گوشه ی استینـــــم همه را به یکبـــــاره پاک کنم...

http://up11.persianfun.info/img/91/11/Namayeshe%20Ehsas%208/8.jpg

برای فرار از غم غروب هنگام!
برای علاج بغض عصر هنگام!
خورشید را گرفتم، در قفسی گذاشتم در اتاقم!
تا همیشه روز باشد!
بی غرور و بی دلگیر!
نگاه خورشید را غم گرفت!
صورتش خون مرده شد چون غروب!
و من باورم شد...
غم من...
بغض من...
وهمه دلتنگیهای من...
همه از اسارت است، نه از غروب!

روزهايي كه بي تو مي‌گذرد....
گرچه با ياد توست ثانيه‌هاش...
آرزو باز مي كشد فرياد:
در كنار تو مي‌گذشت، ای كاش!


دينداتم...

ولم کردی گریوستم به دینت...

دل پر خین به ره وستم به دینت...

نه ورگشتی کنی پشت سرت سیل...

که چندی پاپتی جستم به دینت!...

دریچه روح...

چه فایده من اگر

زیباترین شعرهای عالم را بسرایم!

و تو با حجب و حیای دخترانه...

فقط بگویی:خیلی قشنگ اند!

وقتی که چشمهای تو...

قشنگتر از شعرهای من هستند!

و من هیچ وقت نتوانستم...

چشم در چشم تو بدوزم وبگویم:

خیلی قشنگ اند!...

چشم های خیس!

مي گويند : شاد بنويس ...

نوشته هايت درد دارند!

و من ياد مردي مي افتم،

که با کمانچه اش،

گوشه ي خيابان شاد ميزد...


   اما با چشمهای خيس!

دوستش دارم نمیدانی!؟

 روز اول با خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز میگفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کُُُُشت

باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه عاصی

در درونم های و هوی میکرد

مشت بر دیوارها میکوفت

روزنی را جستجو میکرد

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش میکردم

درد سیالٍ صدایش را

شرمگین میخواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید:

دوستش دارم نمیدانی!؟

روزها رفــــــــــتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم!؟

بگذرم گر از سر پیمان

میکُشد این غم دگر بارم

مینشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم...
                                                                (فروغ فرخ زاد)       

ایل بزرگ و زیبای بختیاری...

"زلف یاروم منه ریس وست وز خواب ورپیرست!...

دادو فریاد ورستاد که آفتاو پرست!..."

باد بهاری ترکرد به صحرا

خین ایزنه هرمن سی بنگ کرنا

صحرانه پر کرد سبزه دوباره

عشق دل دور به دل کر کرد

تشمال بزن ساز تا ایل بکنه

تا شب روه در آفتو بمنه


گلم گفتمش لذت چنه ور زندگونی دی بلال

گفت که واضح بت بگم عشق و جوونی دی بلال

قاب عکس

قهوه را خورد و فنجان را شکست
چای را نوشید و لیوان را شکست
عاشقش بودم، دل من را شکست
او نمک خورد و نمکدان را شکست
حال، او هست لایقِ آنچه که هست
لایقِ بودن با آدمهای پَست
من هم مست از مِی و سیگار بدست
زیرسیگاریم کجاست؟!
یادم آمد، لعنتی آنرا شکست!
پُر زِ خاکستر شده این قاب عکس
راستی عکسمان را یادت هست؟
این یکی به دست من خواهد شکست...