امید آخرین چیزی است که میمیرد...
اگر بخواهی یک کتاب ۱۰۰ صفحهای در مورد "امید" بنویسی، چه مینویسی؟
او گفت: ٩٩ صفحه را خالی میگذارم, صفحهی آخر, سطر آخر مینویسم:
امید آخرین چیزی است که میمیرد...

امید آخرین چیزی است که میمیرد...


چای هایت را تلخ
نخور
یکبار نگاهم کن ...
تمام قند های دلم را برایت آب میکنم ...
مـی گـویـنـد بـاران کـه
بـبـارد
بـوی ِ خـاک بـلـنـد مـی شـود . .
پـس چـرا
ایـنـجـا
بـاران کـه مـی بـارد
عـطـر خـاطـ ـره هـا مـی
پـیـچـد ؟ . . .

راستی خدا
دلم هوای دیروز را کرده ، هوای روزهای کودکی را!
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم...
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد!...
خانه های قدیمی را دوست دارم
چایی همیشه دم است
روی سماور
توی قوری
در خانه همیشه باز است
مهمانی ها دلیل و برهان نمی خواهد
غذاها ساده و خانگی است
بویش نیازی به هود ندارد
عطرش تا هفت خانه می رود
کسی نان خشکه ندارد
نان برکت سفره است
مهمان ناخوانده آب خورشت را زیاد می کند
دلخوری ها مشاوره نمی خواهد
دوستی ها حساب و کتاب ندارد
سلام گرگی وجود ندارد
افسردگی بیماری نایابی است ...
خانه های قدیمی را دوست دارم....
چند روز پیش سر کلاس مبانی هنرهای تجسمی نشسته بودیم استادمون یه چیزی گفت خیلی خوشم اومد گفتم بیام بنویسمش تو وبلاگم...
شنیدید بعضیا میگن چرا هنرمندا به خاطر طراحی یه کار کوچیک مثل طراحی یه پوستر انقد پول در ازا همون مثلا یه پوستر میگیرن؟
حالا این صحبت استاد ما هم حکایت همین موضوع بود...
استادمون گفت: یه شخصی میره پیش یه هنرمندی بهش میگه آقا یه آرم برا شرکتم بزن...
هنرمنده هم یه آرم براش تو 30دقیقه میزنه و وقتی وقت تصفیه حساب میرسه مرده میگه: آقا چقدر بدم خدمتتون؟
هنرمنده میگه: 20 میلیون تومان
مرده میگه: اوووووووو آقا چه خبره؟ این همه پول برا یه آرم که طراحیش فقط 30دقیقه طول کشیده؟
هنرمنده (حرف جالبی میزنه) میگه : " 30 دقیقه و 30 سال!... "
(خیلی حرف تو این یه جمله هستا !...)

وقتی اولین حرف الفبا " آ " سرش کلاه میرود...
فاتحه ی کلمات را باید خواند...
پس قلب ها را دریابیم...
خــــــدایــــــا :
دلــــــم را آنانی میشــــــکنند
که هرگز دلــــــم به شکستــــــن دلشان راضــــــی نمی شود !
چــه زیبــاست وقتـی میفهمـی کسـی زیــر ایـن گنــبد کبــود
انتظــارت را میـکشـــــد چــه شیرین اســـــت
طعــم پیامکی کــه میگـــوید :
" کجایـی نگران شدم "
کـــــاش باران بگیرد... کــ ـــا ش....
کاش شیشـــــه بخـــــ ـــــ ار کند... کــ ـــا ش....
تا من همه ی دلتنگی هایم را رویش " هــــ ـــــ ـــ ا " کنــــــــ ــم...
و با گوشه ی استینـــــم همه را به یکبـــــاره پاک کنم...
برای فرار از غم غروب هنگام!
برای علاج بغض عصر هنگام!
خورشید را گرفتم، در قفسی گذاشتم در اتاقم!
تا همیشه روز باشد!
بی غرور و بی دلگیر!
نگاه خورشید را غم گرفت!
صورتش خون مرده شد چون غروب!
و من باورم شد...
غم من...
بغض من...
وهمه دلتنگیهای من...
همه از اسارت است، نه از غروب!

روزهايي كه بي تو ميگذرد....
گرچه با ياد توست ثانيههاش...
آرزو باز مي كشد فرياد:
در كنار تو ميگذشت، ای كاش!