تعطیل است!...


یه وقتهایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی...

تعطیل است!...

و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت,

باید به خودت استراحت بدهی,

دراز بکشی  و دست هایت را زیر سرت بگذاری

و به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی!...

در دلت بخندی به تمام افکاری که...

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند,

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند!...


من خدا را دارم...

کوله بارم بر دوش، سفري بايد رفت،

سفري بي همراه،

گم شدن تا ته تنهايي محض،

يار تنهايي من با من گفت:

هر کجا لرزيدي،

از سفرترسيدي،

تو بگو، از ته دل
،

من خدا را دارم...


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

باید دل رو به دریا داد!...

کسی آمد که حرف عشق با ما زد

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک دریای طوفانی

دل ما رفته مهمانی

چه دوره ساحلش

از دور پیدا نیست

 يه عمری راهه و در قدرت ما نیست

به امیدی که ساحل داره این دریا

به امیدی که آروم میشه تا فردا

دل ما رفته مهمانی

 به یک دریای طوفانی

باید پارو نزد وا داد

باید دل رو به دریا داد!...

مراقبه ی نگاه کردن به آسمان