پیرمردی نشسته به بن برد...
ترجمه:
"پیرمردی روی تخت سنگ بزرگی نشسته بود و با دو دندون جلوییش خرمای خشک میخورد
"میخورد خرمای خشک و هستشو تف میکرد
"یک دفعه هم زیر کتری رو فوت میکرد
"دستمالشو باز کرد و نون خشک هارو در اورد
"با رمز نچ و نچ سگ کوچکش رو صدا کرد
"اونورتر خر نری هم داشت عرعر میکرد
"غلت میزد و با سمش پهلوشو میخاروند
"دوباره باز مرد سگشو صدا کرد
"یه دفعه نچ نچ و یه دفعه کوچ کوچ کوچو میکرد
"سگ با ناز اومد به پا بوسی
"مرد نون خشکی برداشت و پرت کرد
"سگ تو هوا گرفتش و به تعبیری خیلی خوشحال شد
"تکبر و غرورش رو یه دفعه به کل خراب کرد
"خودش رو تو خاک انداخت و دمش رو تکون داد
"اگر صد سال در خدمت بشینی
"وفا از ناکسان هرگز نمیبینی
"سگ کوچک با نون خشکی شد نمک گیر
"سگ موند و ماند تا شد سگ پیر!...
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
..::به نام تو ای خدا...که هرچه دارم از تو دارم... بی تو هیچم...